مروارید (سعادت پنجشیری)
با تشکر ز شما همنفسان/ که درین خرگه ی نورانیی شعر/ با حضور دل و مهر / دست خورشید بدست آمده اید.
صفحات وبلاگ
نویسنده: (سعادت پنجشیری) - یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

بشوی احساس وعینک ها و چشمان را

بهار آهسته می چیند سَم برف زمستان را

که تا پاکیزه گرداند هوا و خاک و باران را

چکاوک ها سحرگاهان بخوانند مست درهر شاخ

به غچی داده ایام لانه های سقف زندان را

کسی آسوده درخواب است و«غفلت» زیر بالینش

کسی همبال اسپیده ببوسد صبح خندان را

 درون کوته ای* تنگی به زیر روزن بی نور

یکی بنشسته آزرده دهد دشنام ایمان را

در آنسو خیلی گنجشک ها به روی سیم درغوغا

درین سو مرغکی زیبا بخواند ذکر جانان را

تبسم روح دوران است ای یار دل آهنگم

برآی بیرون زخود بنگر تماشاگاه پنهان را

خدا هرغنچه را بر قدر طاقت رنگ و بو داده

عطوفت نیز یکسان نیست حتی نوع انسان را

 وآن تصویر دیواری بنفشین گشته از نوری

خجل در چشم میآید اگر بینی بهاران را

 زمین سبز ، آسمان آبی و دریا مست و کوه در ساز

بشوی ای منتقد! احساس و عینک ها و چشمان را

( اپریل 2012)

................................................................................

* کوته: اصطلاح عامیانه ای اطاق کوچک است.

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱

حرارت دادن واژه
چند تسبیح جهان گویی تو در شعر و سخن

از تـغــزل صــله ها خواهی به آیین کهن

دیده ها حیرت بچیند در تبسمگاه نور
شاعری بخشد حیاتش را ز شعر خود کفن

شاعری زیستن درون نام و شهرت نیست نیست
شاعری آوردن انجم بود در انجمن

شاعری اعجاز ترکیب است از معنا و حرف
تا به ادراکش فشارد دست فکر ما و من

نی رود پایین برای دیدن دولاب چاه
نی بسازد دستگیره حلقه ی چاه و رسن

نی فشاند تخم بومی را به باغ نسترن
نی کند از عطر وحشی خسته ارواح چمن

است اینگونه «سعادت» نقش شاعر درجهان
از حــرارت دادن واژه کــنـد تـقـطـیـر فن
( جنوری 2012)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱

درود وسلام به خوانندگان فرهیخته وباورمندان نوروز خجسته.

تبریکات بهار فرخنده و نوروز زیبای سال 1391 خورشیدی را با یک کوهسار ترنم، دوازده باغ گل و 365 دسته نسترن برای شما دوستان گرامی «مروارید» خوان تقدیم میدارم. شما که واژه های مرا با محبت آبیاری میکنید. و ازنگاه های پر مهر شما شیرلطف می نوشند. و در وادی تشویق شما به رویش معنا و مفهوم میرسند.

با درود و اخلاص  

......................................................................

غزلی تازه به پیشواز نوروز سال 1391 خورشیدی

 لحظه را سبز بچین

از طلوع نـَفـس سبز به دامان بهار

خانه ای صبح شده باز پذیرای نهار

سفره ای نور پر از زمزمه ای مرغ سحر

میزبان شب و ما، عاطفه و خواب و قرار

برگ با ذائقه ای تازه سراید غزلش 

خیل گنجشک زند دنبوره در شاخ چنار 

بر مزار غم دی زنبورک و پروانه

بنوازند به سرپنجه ای الفت گیتار

کوه تن بوس نگاه های نخستین شفق

آبشار آمده از دره کند غصه شکار

از هنرمندیی طبع خاک بپوشد زمرد

آسمان پیرهن خویش به آب کرده نثار

انبساط  دم ما هضم کند وجد ِ زمان

لحظه را سبز بچین از دَوِش رنگ خمار    

(مارچ 2012)

 

سلام روشنی
بهار بوسه ها زیبنده تر شد
تعارف ها زمرّدین و زر شد
سلام روشنیی پشت شیشه
درون خانه ها از راه در شد

بهار
بهار تعبیر ساز ذهن باغ است
شگوفه روشنیی صد چراغ است

تنفس می کند با شوق هر برگ

مهاجر هر چه بینی جنس زاغ است

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠

انشای غزل
شب گذر کن از فضای خانه ام
بین مرا سرگرم آب و دانه ام

وحی می چیند به انشای غزل
انجمن سازد دل دیوانه ام
(جنوری 2012)

وحی نور
در آغوش حواس صبح
طراوت می مکد هوشم
ز وحی بی حروف نور
قبای روز می پوشم
سبق آموز دریایم
محبت را ز هر دستی
به جام شوق می نوشم.
(فبروری 2012)

ترازوی طلایی

ترازوی طلایی تو کج شد
زبان گفتگوی ما فلج شد
گناه های که کردی در همه عمر
به دوش مهربانی های حج شد
14/2/2012

برگرد
چو در مصرع نه گنجیدی ، بنفشه!
ترا دریک قصیده می سرایم
بیا برگرد از آیینه
تا روی ترا بینم
مرارت های حسرتبار دوری را
ز رخسار تو بر چینم.
12/فبروری/  2012

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

خیلی خوب شد

چو از یادت برفتم خیلی خوب شد
ز تو من دل گرفتم خیلی خوب شد


سزاوار محبت هر کسی نیست
به تو آنرا نگفتم خیلی خوب شد

دوم فبروری 2012

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

یکشب و چند ستاره *

1.

دیدارت

خاطره هایم را از باغ جوانی

گلچین می کند

دیر بمان

وارث من!

2.

اشک هایم را

تقطیر کن

دردت را

بنوش.

3.

تکرارم مکن

لبانت میسوزد.

4.

احساسم

می چکد

از دیده های تو

ایکاش

اشکت را

با صدایم می شستی.

5.

ای زمین!

بر من مگیر

قرن ها پیش

نافت را بریده اند.

6.

قهری، شهر من!

قبایت را بدوز

تا

بی پدری ها

جامه پوش شوند.

7.

سرزمین من!

خشونت را در سنگ سنگ تو

به «تازی» و«ترکی» نوشته اند

حالا به «پشتو»

برگردان میکنند

کمی صبر کن.

8.

از سکوت

آموخته ام فریاد را

باد شو

فریاد من را تا سکوت خود ببر.

9.

از تبار بی صدایی

بافتند

جنس مرا

من کجا برزوی***

نا مردان شوم.

10.

زندگی

در من شکستانده نفس

می شکنم

تا زنده گردد از شکستم

زندگی.

11.

تقطیر کدام حالتی؟!

که واژه از تو می چکد

و من از واژه

نام دیگرم:

«شعر» است.

12.

افتاده ام

از چارمین پوش بلند همت تاریخ

از زمینم بردار

تا عزتت را اعاده کنم.

13.

شکیباییم را

برچیدند

از مژه های چشم تو.

14.

همه می نوشند

یکی آب

دیگری شراب

من

نگاه ترا.

15.

فرزندان خشونت را

چه کسی

تعلیم محبت خواهد داد

آنگاهی که

دروازه های این مکتب بسته شود.

16.

وقتی بیدار شدم

نوشتم من

خواب ترا.

17.

طبراق** مکتبم

پر از حواس درماندۀ کتاب های تو است

راستش را بگو

چاپ نو اش را داری؟

18.

خانه سرد

ابر در بیرون در

هیچ میدانی؟

کدام یک پنجره بیند پگه روی شفق

فصل بی فصلی بگرداند ورق

19.

پشت دروازۀ تنهایی بغض

حرف های که به گوشم آمد

رنج توهین ادب می کارید

20.

می چکم از ناوه بام صبر

شکوه ام در پرده های گوش تو

بیجا شکست.

(دهم جنوری 2012)

* ساعت دوی شب دهم جنوری سال روان بود که جام خوابم از بیداری هوش لبریز شد.  وشبم ستاره باران شعرهای کوتاه گشت. نامش را گذاشتم (یک شب و چند ستاره) که اینک در پیش دیدگان شما قرار دادم.

**طبراق یا تبراق = (کتابدانی):  به خریطه یا بکس پشتی تکه ای یا چرمی  گفته میشود که شاگردان مکتب برای حمل کتابها وقلم وکاغذ  خود ازان استفاده میکردند.

 *** برزو به نوعی پطلون زمستانی گویند که در سر پیراهن و تنبان پوشیده میشد. ودر  قدیم بیشتر در ولایت ( پنجشیر) رواج داشت.

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

ملت من

پیراهنی را که کرده خورشید به تن

گـلـدوزی شده ز مـحـنـت ملت من

پــیــامـبر نور هر پگه تازه کند

تسبــیـح امام آبشاران وطن

در شعر نوشته حرف حق با پر مه

بگرفته از او صله ای لنگی و چپن

برخوانده تماس خاک و خورشید به آب

آوا  نِـگر ِ  معنی دَم ِِ  صاحب فن

دریاب شفق! حضور این قوم نجیب

در دین و سیاست و در آیین سخن

(اکتبر 2011) 

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
شهر کودکی هایم
به «شهر کودکی هایم» نه رفته پیر گردیدم
ز بس درغربت آوارگی درگیر گردیدم

دران کودک سرا که صاعقه بنوشت نامش را
به قاب هجرت و ترک وطن تصویر گردیدم

تبسم مرد در لب های احساسم به هر گاهی
که تا از هموطن درخانه ام تحقیر گردیدم

بهشتم زادگاهم را به نا خواست دل وهوشم
مهاجر چون درخت زیتون وانجیر گردیدم

فروزان گشت بنیاد وفایم بهر تو میهن!
که با نام تو من در هر کجا تقدیر گردیدم
(سپتمبر 2011)
تورنتو
نویسنده: (سعادت پنجشیری) - دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
اسیر وسواس
اسیر پنجه ای بومیی وسواس
نداند قدر ارزش های الماس

درون موجه ای گنگ توهم
شود بر لحظه های خویش عکاس

به تیزآب شک و تردید سوزد
سرو سیما و پهلوهای احساس

تمیز گم کرده بین پنج قوه
که پوشد اطلسی با ذهن کرباس
(24 نوامبر 2011)
نویسنده: (سعادت پنجشیری) - دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠

نسیم و نی زار
نسیم بنشست با شوق روی نی زار
به آوایی به گوشش گفت: « ای یار!
صدای عالمیان خفته در تو
ولی تو بسته ای پا در لجن زار»

و« نی زار» داد پاسخ:«ای سبک پا!
سخن سنجیده گو دردم میافزا
درین ترکیب حیرت زای خلقت
تن ما خاکی و روح است دریا
دهیم سر در ره آنکه بنالد
رسانیم ناله اش را تا ثریا»
( اکتبر 2011)
 

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠
کار پیگیر  سخاوت مندانه خستگی اش را  با کمبود خواب نثارم کرد . امروز شامگاهان در اوج ستیزه با فرسایش - بر خلاف عادت - در معامله ی این خستگی با (قهوه) قرار گرفتم.
وقتی خستگی ام جامه بدل کرد   این شعر گونه ی زیر حضورش را ارزانی کرد که خوشحالم ساخت. و خواستم شما دوستان گرامی ام را در خواندن آن شریک بسازم. (سعادت)

یک لحظه:
درون قهوه آسودم
حواسم از طراوت گشت لبریز
و دیدم آفتاب آموخت خندیدن
زمین یک لحظه گردید روشن و فارغ ز گندیدن.
تورنتو -   17 نوامبر 2011
(س.پ)
نویسنده: (سعادت پنجشیری) - سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
صدای مرگ

سحر خندید و شب آهسته نالید
سپیده چشم خود با مشت مالید

ز خجلت شب نگه از خاک برچید
صدای مرگ را در خویش پالید
تورنتو
(7 نوامبر 2011)
نویسنده: (سعادت پنجشیری) - پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠
دمدمی مزاج
یک لحظه تو آب گرم و یک لحظه تو سرد
یک لحظه مخنثی و یک لحظه تو مرد
یک لحظه تو می شوی بلندای سطوح
یک لحظه تویی فتاده و زار چو گرد
یک لحظه چو شب بپیچی درهرچه غروب
یک لحظه شفق گونه شوی شعله ی زرد
یک لحظه شفا شوی در اقلیم حواس
یک لحظه بیاوری تو هر سینه به درد
این گونه تو خسته کرده ای قافله را
با دمدمیی مزاج وابسته به فرد
این کارگه ی سیاست است نی دم تو
دانی که چه میکنی و باید که چه کرد؟!
یا موج بده به ساحل خیر سلوک
یا دور برو از سر این راه نبرد
(24 اکتبر 2011)
نویسنده: (سعادت پنجشیری) - دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠

راه

بعد از آفتاب نشست

راه ها را می دزدند

تا   دزدان    راه  شوند . 

(20 اکتبر 2011)

تورنتو

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠

قسمت سوم :                        مرا دریاب

Find me

1.

Lucky bird

The gunman was cross – eyed

2.

The lower branches of a tree

are nest free

3.

Autumn is out doors

Who will be bring

the red rose in

4.

I’m not black

nor white

Can you stop the fight

5.

Reactions

pound actions

Close the door for frictions

6.

Salty food

Insults loyalty

7.

Spring turns to Fall

Without an advance call

Bringing sadness to all

8.

Nobody comes to say: Hi

Morning has with evening

a close tie

A new day has no honor

You’re the owner

9.

Sweet talks assist you to walk

Further ahead

Under the shade

10.

Who dried my tears with fears

Deserved no tears

11.

Everybody pick up the phone

No one has the right tune

Are they in the wrong zone?!

12.

Right person with a wrong name

Old person with a young fame

Life is a frame

.13.

He is a fisherman

Dealing with fish and man

14.

The valley argon plays your feeling

The waterfall melody

And the wind dance with leaf

Is a nice perspective

15.

The smile of crushed freshness

Swallowed the air

16.

Downtown is not down

It’s t he city’s crown

17.

Every one stands in a queue

With different view

18.

I lost

Find me

I am the pronunciation of a word

The word of Liberty

19.

You can’t play banjo

On the go

تورنتو / Toronto

Date: August ,2011

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠

اگر تاثیر گذاری رفت از ما

شویم تاثیر پذیر خلق دنیا

ببندیم از توقع زانوی هوش

کنیم تقلید و سر مانیم در پا

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
راز آزادی
شگفتم از صدای شاد بامداد
که میکرد گردن از طوق شب آزاد

بگفتم: « راز این آزادی در چیست؟»
بگفتا: « خود شناسیی فرا زاد »
دهم اکتبر 2011
تورنتو
نویسنده: (سعادت پنجشیری) - چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠

بام شب

شنیدم که چکاوک می سرایید:

« ایا شب رفتگان واپس بیایید

پگه کرده چراغ خویش روشن

به نور آن به بام شب برایید»     

                                                                           

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠

یادی از:  قهارعاصی شاعر شمع وشمشیر

 من از تبعید گاه نازنین مردان

ز شهر سبز باران خیز موعود

از دیاران بلند آوازۀ ناهید می آیم

پیام اختران دارم

من از خورشید می آیم (تنها ولی همیشه (ص300)

قهارعاصی « از تبعید گاه نازنین مردان شهر سبز باران خیز موعود » برخاسته بود. از کوهسارانی که ساکنین اش همزبان  عرشیان آزادی و هم کلام ستارگان و افلاکیان اند. روز با مهربانیی خورشید وشب در خرگاه ماه  به همآهنگی ارغنون نیلاب به نیایش و عبادت زندگی می پردازند.  قهار عاصی ، شاعر دردها و ناله های خود و مردمش بود. شاعر ده و دره، شاعر« سنگردی» ها و شاعر کوه و کوتل. عاصی زبان بته کن و خوشه چین بود.  زبان درختان سپیدار، سرو و ناجو. زبان ترنم جویبار، رود خروشان و زبان گویش زخم های کهن سلاله اش .

عاصی حنجرۀ شهیدان ، زبان اسیران وطن، و فریاد خشم آبایی ملتش بود.

اگر به باغ رسیدی

وگر ترانه سرایان باغ را دیدی

پیام خاطر در خون سوگوار مرا

به بلبلان برسان

و عشق را به زبان دری

زبان درد، زبان حماسه

زمزمه کن

بگو که نعره ی زنجیریی گلوی مرا

که آفتاب ازش پاره پاره میگردد

به پیشواز بهار،

به نام سروستان

به نام جندر مولا علی بر افرازند

اگر قبیله ی درویش و سرفراز مرا

به میهمانی تلخان ودوغ میرفتی

وگرکه بته کنان همیشه عاشق را

که چشمه سار به دنباله ترانه شان

....میشود دریا

.....

قهار عاصی ترجمان غریو هندوکش، نعره ی عریان سالنگها ، غوغای کوه ها و کوهپایه های وطنش، و ترنم دریاهای خروشان نیلاب، هری، هلمند و کوکچه و آموی میهنش بود. در کتاب ( تنها ولی همیشه) بدان خوب پرداخته است.

اوبا زبان ستیزه وعصیانگرش از دره وده و درخت و شهر و قریۀ وطنش تا نان جواری، و کشمش و توت و تلخان سخن گفته است.

هوای دهکده های بلند یک دره است

ز بام دهکده های تباه می گذرد

او از قوم عیار هموطنش که در برابر تجاوز قیام کرده اند میسرایید. می ستاید. وبر پیروزی آنان ابراز یقین میکند.

او از فصل ها و وصل ها ی آدمیان سخن گفت. از فصل های بهار و خزان و فصل درو گندم، از عاشقی هایش و از زادگاهش (ملیمه) سرود.

 او باغ ودرخت و تبر و گل و دشت و دره را زبان بخشید. و ره در انجمن دادش.

 او از شاهدان فلکی ، از سیاره ها ومهر وماه و نظاره گران افق پیوسته دم زد، وگسست ناپذیر شکوه کرد که همه آسمانیان تماشاگران اسارت سرزمین وبد بختی های هم میهنانش اند. در(هزیانی به آسمان):

آسمان خاموش است

آسمان بیدرد است

دامن آلودۀ کفریست که خاک

می کشد بر دوشش

آسمان

مرز ننگین میان ستم و آزادیست

خون افسردۀ پیشانی نا مردان است...

 او پلی بود بین کوه وده وشهر. قهرمانیهای رزمندگان کوهستان و بیچارگیهای دهاتیان را در زیر بمباردها و راکت های قشون تجاوزگر سرخ، به شهریانش زمزمه میکرد. و اصطلاحات و تعبیرهای عامیانه و بومی را بکار میگرفت تا شهریان را به آن آشنا و دهاتیان را بدان اطمینان دهد. جایی در شعر(چه قوم عیاری) بندی را میخوانیم که:

به تابه سنگ* دل این سلالۀ خورشید

خمیرۀ شکر و نور پخته میگردد

چه قوم عیاری..

(*تابه سنگ همان سنگ همواریست که در دهات به روی آن در سر دیگدان نان می پزند)..

 واز بلندای کوه آسمایی با صدای دلخراش و پر غرورش زخم های ناسور سنگر نشینان کوه وکمر و ده را نعره میزد، تا اگر گوش کر حیرت زده ی شهر نشینی بشنود.

( به حد جمجمۀ حرف های آزادی

گریزگه تنگ است

و عشق حلقۀ داریست

عصمت آلوده

که مرگ بته کن و خوشه چین ازش جاریست

چه قوم عیاری....)

 او سرود که دیگ غیرت میهن چه می پزد و چگونه این ملت سزاوار آزادی اند.

 او ده ها شعر با عنوان آزادی دارد اما بیشترین اشعارش داعیه ی این ودیعه را در نهان. در شعر (به باغ میبرمت) میخوانیم:

(اگر که داس بلند دروگران غریب

میان سنبله های سه ماهه در قنداق

برای فصل نکویی

به رقص باز آمد

به باغ می برمت.....)

عاصی حماسه سرای بزرگ معاصر ماست، که غرور ستیهنده و جوشش ادبی ناشی ازآن را در خدمت آزادی مردم ووطنش بر علیه استکبارجهانی کمونیزم ونوکران  زنگین صفتان پست طینت پاکستانی به کار بسته است. که یقینن از ناله های عاصی وقیام سر سپردانه ی هم دیارانش آن عفریت کمونیزم به زانو درآمد.

(گلی که می شکفد

یادنامۀ عشقی ست

بهار گمشدۀ سرزمین خون من است

جوانیی بر و بالای شمع و شمشیر است

درفش قلعۀ سر نیزه ها و پرچم هاست

گلی که می شکفد

درۀ من است

منم

گلی که می شکفد

عروس تازه به دوران رسیدۀ کوه است

آزادیست

گلی که می شکفد)

عاصی درد و فریاد مشترک و زبان آزاده ی عصرش بود.

تا جاده هست ذوق سفر هست گام هست

انگیزۀ تلاش تو در من مدام هست

ای آفتاب تا تو علمدار فاتحی

نامت به لب گدازۀ عشقت به جام هست

بار دگر بکش که پس از کشتن هزار

در من هنوز حوصلۀ انتقام هست

 سرود های را که عاصی  در زمان استیلای کشور در زیر سیطرۀ ارتش سرخ نوشته است ، پیراهن های دراز قامت استعاره و ایما به تن دارند. که خمپاره های زخم جگرو مرمی های آتشین عصیان وخشم عاصی را حمل میکنند. اما زمانیکه کابل بیرحمانه بر خلاف تصورش پایمال اجانب و بیگانه پرستان سیه دستار از جنوب میشود. وگلبدین به نام حمله بر(گلم جمعان جنبش )، (بقایای کمونیزم) و (شورای نظار) باران راکت های زهر دیده ی آی اس آی را بر ساکنین با عصمت ومظلوم پایتخت می بارد. عاصی تا لحظه ی شهادتش- بر اثر آتش یکی ازین راکت ها- با واژه وقلم وقدم وخونش بر علیه این مظالم جنگید.

مجموعۀ ( از جزیره ی خون) بیان سوگمندانه ی روز های شب تبار وشب های بی تیمار کابل است. در اشعار: قلمنامه (مثنوی) ، نمایشنامه، در خیابانهای سنگین گوش، قتال شهر من، کابل، خبر دار، شهر در خون ، بلا، شکوه مرده ، مرگ، چارده روز، جزیره خون، ای آفتناب، خطبه یی بر یک جنازه متحرک، آی کابل!، بربادی، و بگو به خاکفروش برای کابل هردم شهید به صد گونه نوشت:

خون از برودوش آسمان گل بدهد

آتش ز زمین قیامت کل بدهد

دوزخ چقدر بلند باید سوزد

تا تشبیه کوچکی ز کابل بدهد

 در شعر (خبر دار) که میگوید: خبردار بیگانه بیگانه است ، حجاب از رخ دشمنان طاوس قبای میهن ما بر داشته، و به ملتش هوشیار باش میدهد.

عاصی نمیتوانست دیگر چیغ نزند و فریاد نکشد. همان است که این حوادث جنگ تحمیلی بر کابل، آواز شعرش راخونین وخدشه دار کرد. وگلویش را پاره پاره. تا فریادش را به عناصر اربعه برساند. تا آنجا که گفت:

نیم ملت شهید و نیم دیگر

زخمی وناتوان وبیچاره

عده یی سوگوار بربادیش

عده یی هم غریب و آواره 

***

آری او درست فهمیده بود:

دستبازیی کیسه های بزرگ

کارد تا استخوان فرو برده است

دستگاه دلی نمانده بجای

معنویت فنا شده مرده است

***

سیل بربادی است وویرانی

لب رودی به چند ماهی گیر

آتش افروز چند و فتنه ی چند

چند فرمانگذار و چند اجیر

***

دست بیگانگان همسایه

هرسو دیوانه وار در کار است

دوست گفته تباه می سازند

ملتی را که سخت افگار است

عاصی شهید  حتا روزگار مارا پیشبین بوده است. وجلوه های عینی آنرا در سرود هایش باز تاب داده است.

از عاصی جمعا 9 کتاب بجای مانده است. به نامهای:

مقامۀ گل سوری، لالایی برای ملیمه، دیوان عاشقانۀ باغ، غزل من و غم من، تنها ولی همیشه، از جزیرۀ خون، سال خون سال شهادت، از آتش از ابریشم، و مجموعۀ اشعار چاپ نشده. همۀ این کتاب ها در یک مجموعه در کابل از طرف انتشارات خیام به نشر رسیده است.

روانش شاد وچامه هایش همیشه در یاد باد. با این سرود اش که خمیره وسرشت عصیان عاصی را در زادگاهش به بیان می گیرد، به پایان این یاد نامه ی کوتاه میرسیم.

نه گفتن

از تو ای دوزخ تنگ

درۀ آتش و عشق و ایمان

دو فرآوردۀ انسان شدن آموخته ام

عشق تسلیم نکردن

هنر نه گفتن.

(پایان)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠

آفتاب گردان

و دره آفتاب گردان صبح است

که از خون شفق شیری بدوشد

نوای زندگی از آبشاران

امید تشنگی ها را بنوشد

سکوت زخمیی سنگ و جر و جوی

درون ناله ی «نـیـلاب» جوشد

غریو کوه و غوغای زمانه

صدای التهاب سینه چوشد

 نه داند کس زبان آب وساحل

چی موج تازه یی فردا خروشد؟

(سپتمبر 2011)

نیلاب: اسم دریای پنجشیر است.

مطالب قدیمی تر »
(سعادت پنجشیری)
میدانم در سلسله جبال شعر, هنوز گردنه ای را طی نکرده ام و دره ای را سر. مگر برانم که به یاری خدای بزرگ (ج) تا نفسم نسوخته از گردنه های بگذرم و راهم را ادامه دهم. شعر فریاد نا تمام آدمی در بیابان زندگیست. و کوه عاجز از پژواک آن. من که با پلخمان روزگار از حوالیی خط استوا به نقاط سبز قطب شمال پرتاب شده ام مدت زیادی درین حیرت و تاثر گذشت. بعد از سالهای سکوت- سکوتیکه قرنهارا در اندیشه ریسید- و شناسایی دریاهاو ماهی ها و برکه ها, فاصله ها و گذرگاه ها بران شدم تا از جوششی که مانند آتشفشان کوهی درین مسیر برایم دهن باز کرده بود, در سرایش دردها, آمال و بیان رنجها و عواطف و احساساتم استفاده کنم. همانبود که از سال 2005 میلادی بدینسو درد نویس ناله های روان خود شدم که ریشه در عرفان شرق و اعماق میهنم دارد. و خوشحالم که شما عزیز فرزانه آنرا به مطالعه میگیرید.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :