مروارید (سعادت پنجشیری)
با تشکر ز شما همنفسان/ که درین خرگه ی نورانیی شعر/ با حضور دل و مهر / دست خورشید بدست آمده اید.
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: (سعادت پنجشیری) - یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٦

تک بیت

اختیاری نیست ما را جز تماشای جنون
کس نمیداند چه میروید به صحرای جنون
(سعادت پنجشیری)
 
روشنگر چراغ

آنگه که عشق حاکم و قاضی شرف شود
تعمیم خُلق و سیرت والا هدف شود

آهنگ صبح بدرقه ی روز تازه ای
مضمون التجای دم و دست و دف شود

آسوده هر کبوتری بالد به آشیان
احساس سبز لاله نصیب علف شود

روشنگر چراغ سپیده به اقتدار
آموزگار موجه ی دریا و کف شود

شب- سایه های مانده ی دیوارو درزو دَر
تاراج نور گشته و یکسر تلف شود
سعادت پنجشیری

July 1 at 1:49pm

شهروند زندگی

در مقام ماورای انتخاب
دوش میگیرم ز ماه و آفتاب
پشت بر دیوار دی بنشسته ام
لحظه های رفته را دارم حساب
لحظه های را که بود اندیشه زا
قابل پرواز و دیدار کتاب
زندگی همواره بار دوش بود
حالیا دوشش نهم سر را به خواب
مدرک عمرم پر از آوای رنگ
شادی و لبخند و درد و اضطراب
بی خبر از چار سوی زندگی
در تماس موج و دریا و حباب
آشنا گشتم به آفاق طلوع
با حواس ارتفاعات و سحاب
روزگار بنوشت نقش "شصت و پنج"
بر سر تقویم عمرم با شتاب
شاد هستم با همه طبع و طریق
شهروند زندگی ام، ای جناب!
( جون 2017) تورنتو
سعادت پنجشیری

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٦

اندوه کبوتر
کبوتر آمد و چرخید، چرخید
ندید یک ساقه ی آزاد در باغ
تن هر ساقه آماسیده از زهر
سر هر شاخه ی بنشسته ده زاغ
تمنا مرد در بال کبوتر
بزد چرخی و بالا رفت تا کوه
دمش آکنده از احساس اندوه.
(سعادت پنجشیری)

June 30, 2016

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - جمعه ٩ تیر ۱۳٩٦

June 27 at 7:05am ·

... نه گنجد
بیا که درد سر در سر نه گنجد
حدیث اشک در منبر نه گنجد

در آفاق شب و آسمان آبی
کنار ماه نو اختر نه گنجد

گلوی تنگ و سه تار گسسته
در آهنگ خوش دلبر نه گنجد

قصیده گر سرایم سرنوشت را
به چارو پنج و شش دفتر نه گنجد

ظرافت های لطف مادرانه
در استعداد هر دختر نه گنجد

توافق گر نباشد بین همسر
همآغوشی به یک بستر نه گنجد

حساب آنکه بی «من» زندگی کرد
به مرز بین خیر و شر نه گنجد

ببین با دل بکن بی لب تکلم
که علم حال در« ازهر» نه گنجد

بیا بشکن تعلق های مرزی
به دیوار شکسته در نه گنجد

درین قالب که تصویرها نهی تو
نگاه پاسخ داور نه گنجد

سلام صبح روشن باد برتو
که خُلق غرب در خاور نه گنجد

ز بس پیچیده گشته تاج الفت
دگر آن بر سر رهبر نه گنجد
سعادت پنجشیری

 تک بیت

  زندگی را گر نه سازی شعرو آهنگ و سرود
نامت از یاد زمانه گم شود, ای زنده رود!
سعادت پنجشیری

 

کوتاهه ها:
(1)
بوسه های گم شده ام را
در دریاچه دیدم
با افسانه ی جدایی
برلب.
(2)
«بیچارگی»
در خیال آباد «توهم»
قرص «ترس» می جوید.
(3)
تاریخ زده ای را دیدم
نشسته بر گرده ی تاریخ
خود را تعریف میکرد.
(4)
قایق دیموکراسی
در خلیج قبیله
غرق شد.
(5)
شتر دین
با جل تعصب
به دنبال خر جهل
ره رو بادیه های هم تباری.
(سعادت پنجشیری)


Yesterday at 10:38am

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤

غاصب!
صدایت با روان خاک نا همگون می روید
جهان این بوی حرف گنده را از دور می بوید

بدیدم آفتاب شرمیده تا بشنیده دعوایت
سحابی آید و با بارشی این ننگ می شوید

خدا آخر فرستد روح پاک قدسی اش اینجا
حقیقت را به گوش هریکی با نور می گوید

در آن وقت خاک شاهد باشد و بیند که غاصب ها
سری خم با خجالت پیش ماه و مهر می موید
(5/09/2015)
سعادت پنجشیری

 
نویسنده: (سعادت پنجشیری) - شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤

چنان و چنین

ما شهر نشین خانه بر دوشِ زمین
بر ابر نهاده پا به خورشید جبین


اینک تو بکن قیاس از ملّت من
که بود چنان و حالی او است چنین
(3/5/2015)

(سعادت پنجشیری)

 

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤


کج کلاهی
«کج کلاه» بود یکی، کرد کلاه همه راست
بهر آزادیی این خاک به پایش برخاست

موجی بود نعره ای ابحار به طغیانش گم...
نوبهاری که دمش زمزمه ای فخر نیاست

رنگ ایمان و فروغ تنِش خورشید را
در یخن های سپیدِ تن زیبا آراست

الفتش جای گرفت در نفس صخره و کوه
آشنایش مه و استاره و ده و دریاست

کج کلاه بود که سر هیچ نکرد خم به کسی
«کج کلاهی» که فقط ویژۀ او در دنیاست

گر تو میگذاری کلاه کج به سرت ای عاشق!
بوت او نیز بپا کن که به پایت زیباست

او که رزمنده و سرتیر و سپهداری بود
تو برو نیز چنین شو که نیاز فرداست
(3/1/2015) تورنتو
(سعادت پنجشیری) 

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤

یک تن
یک تن که هزار تن به او تن می داد
هر واژه به او خانه و میهن می داد

با روح سپیده و نگاه فلکی...
آیینه و اندیشه و آهن می داد
(سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤

رو با همه
بیدار گشتی دیرتر   از کاروان ماندی پسر!
تیز تیز برو منزل بزن  تا تو نمانی پشت در

تو ظهر برخاستی ز خواب  دیدی که رفته آفتاب
در چشم روز افتاده آب  شب آید و ره پر خطر

گر با هوا پیما روی  پیشی بگیری از همه
گر می روی با موتری  رهدار نو با خود ببر

گر می روی از راه کوه  هشیار جانت باشی خو!
دزدان دارند هم سویی   با طالبان بی پدر

باید ذره پوشی به تن  از علم و از ادراک و فن
گر می کنی جایی سفر   آنرا مگو با ره گذر

چون شعله باید باشی تیز  با حمله و موج و گریز
گرمی ببخش و دل مریز  بر دیگران بگذار اثر

بارت منه بر دوش کس رو با همه، نی پیش و پس
اِتکال کن بر دادرس  هرگز نمی یابی ضرر
(اگست 2015)
(سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤

دو سه جرعه
برخاسته از خوابگه ای محرم خورشید
یک پیرهن داکه ای صبحانه ی پوشید
تا چای به جوش آید و صبحانه سر میز
در پشتِ نگه رفت و دو سه جرعه ی نوشید
(سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳٩٤

بین حروف
درخواست محبت تو بسیار شده
احساس تو در دیده دل آزار شده
از دیدن بی حجاب تو بین حروف
دیدم که روان واژه بیمار شده
(سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - جمعه ٢ امرداد ۱۳٩٤

مسافر
مسافرهای آفاق کبودیم
بقایای گذر های نبودیم
گرفته «حال» و «دی» از ما زمانه
ندانیم ما که هستیم و چه بودیم ؟
(سعادت پنجشیری)

ویرانه آباد
گذر کردیم از ویرانه آباد
ندیدیم یک دلی را بی غم و شاد
ز اهل خانقه پرسید یاری
بگفتا: اهل دل را مرده فریاد

(سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤

دخت باران
چو پایین آمدی ای دخت باران!
بپوشان خاک را از سبزه یالان
بگو تا گل بروپاند به هر سو
که گل را گل نیازارد چو انسان

پیام مه
چو پایین آمدی ای نور تابان!
پیام مه رسان بر کوهساران
بگو «سنگ سیه لعلی» نزاید*
بکن رویش به زیر خاک پنهان
(17جولای 2015)
(سعادت پنجشیری)
................................................
* گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد
( حافظ جان)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤

بخشی از این مثنوی به سیمای سال های پیشین ولایت پنجشیر نظر دارد.
همه درارغنون دره پیچید
----------------------------
میان شهر و ده یک دره ره بود
سفر در روز و شب با مهر و مه بود
غریو کوه و ساز آبشاران
صدای سوز ابرو ناز باران
ترنم های آب و خندۀ جان
سرود و قصۀ ده و درختان
همه در ارغنون دره پیچید
که چشم و گوش دید و صاف بشنید
**
به هر فصلی شکوهی داشت دره
و پیهم الفتی می کاشت دره
بهارانش ستود آوای «نیلاب»
که میکرد خنده های قهقه آلاب
بگفتا کوه و کوتل قصه هایش
بیامد صبحگاه حرف و صدایش
بلوط و ارچه و ناجوی خودرو
دماغ صبح را میکرد خوشبو
و باغ و حاصلش محراق امید
که میکرد گرم بزم سایۀ بید
ز تاکستان او شوقی پدیدار
به«کابل» منتظر بهرش خریدار
به لبخند درخت سیب هر دل
شکوفه پرورید درخار صد گل
و وقتِ رفتن ییلاق میشد
که قریه گاهی جفت و طاق میشد
**
تموزش رخصت خود داریی داشت
حواس و روح و تن سرشاریی داشت
و دره میزبان مرد و زن بود
تو گویی یکدل و احساس و تن بود
هوس زا بود دید میوه در شاخ
ز(رُخه) تا(غُزو)،(پُشغُور)و(تاواخ)
و دره سبز و آکنده به الفت
ندادی ره به احساس تو غفلت
افقسا قله هایش آسمان بوس
که وصفش زیب حرف شاعر طوس
تو گویی«رودکی» یا«عاصی» باید
که تا اعجاز آن هر دم سراید
نویسد از زبان صخره و سنگ
طبیعت داده همت را ازان رنگ
و یا از مستیی امواج آبش
و یا از خنده های آفتابش
نویسد از هوای روشن و صاف
که بخشد زندگی را نطفه از ناف
به هر دره یکی پیری نشسته
طلسم زور گویی را شکسته
دران «پنجهیر»، پنج پیران پیرش
همه آیینه داران ضمیرش
شگرف اسرار پاک عارفانش
تقدسگاه بس صاحبدلانش
*
(سریچه) جایگاه سرور ماست
طواف و کعبۀ دل های فرداست
مقام کوه گردیده بلند تر
که تا گُردان ما بگرفته در بر
زیارتگاه عالم گشته آنجا
بدانی از سرود صبح دریا
تمام دره از بالا به پائین
سکوت غم بلب بگزیده آئین
**
زمستانش سپیدی پخش میکرد
محبت را به هر دل نقش میکرد
و مهمانخانه ها گرم و گران بود
محیط بزم هر پیر و جوان بود
یکی«بیدل» دیگر از« مثنوی»خواند
سخن ها صاف و سچه معنوی ماند
دیگر شهنامه را تفسیر کردی
و تصویرهای آن تعبیر کردی
و شب تا نیمه ها دربحث و جر بود
زمستان در نفس ها کشت زر بود
و چه آسوده سر رفتی زمستان
به حرمت ها و عزت های مهمان
فروغ فهم و دانش سینه ها سوخت
شگفتا درز و چاک کینه ها دوخت
و فرهنگ و ادب روشنگری داشت
تبسم را به هر بام و دری کاشت
**
ازان دل زنده مانده روزگارش
نه بینی تا جهان باشد تو خوارش
و دین و دولت و آئینه داری
زداید از دل و دیده غباری
(از مجموعۀ: از لحظه ها تا واژه ها)
(سعادت پنجشیری)


نویسنده: (سعادت پنجشیری) - یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤

انجمن پارک
در انجمن «پارک» نواهای قناری
انشاءگر آهنگ غنایی بهاری

در گوشه ی دور از تپش نبض درختان
گنجشکک نوزادی به صد ناله و زاری

در لانه ی خس پوش سرِ شاخ سپیدار
قمریی سر تخم کند لحظه شماری

شاعر که سر آورده بیرون از نفسِ شهر
بنشسته سر سنگی به آیینه نگاری

خورشید که با مهر نوازد نفسِ روز
در «پارک» همه خنده لب و شاد و اناری

دیدم که سحاب آمده زد خیمه سر باغ
بادی به غرور مشت زنان گفت: نَباری

در سایه ی انبوه درختان، جوانی
می کرد کباب پخته و می خورد جواری

آن سو تر ازاین جای دوتا دخت خوش اندام
در خیزش و مستی و هوس های کِباری

از ساحل سرسبزِ موازیی خلیجی
آوازی به گوش می رسید از سوت قطاری

در باغچه ی وحشیی میان درۀ کوچک
در رقص دو آهو بره در پشت نواری
*
خواندم به تنِ لوحه ی دیواری پر از گُل
این گفته که:«پیش آو بگو تازه چه داری؟

اندیشه بیاور که همه هستی ازان است
اندیشه کند لایق کار، محرم یاری»
(می2015)
هایپارک، تورنتو
(سعادت پنجشیری)

 

 
نویسنده: (سعادت پنجشیری) - یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

سپاسگزارم که میخوانید.


اشکِ سپیده
با اشکِ سپیده روزِ من نام گرفت
ادراک نو از خنده ی ابهام گرفت

در باغ شتافت باغبان از سرِ شوق
از شاخه ای تاک خوشه ی خام گرفت

موسیچه پرید شاخه در شاخه به ناز
پروانه به روی برگ اندام گرفت

خورشید چو ره کشید تا قامت باغ
اشکوفه ی گل سلام بادام گرفت

یک خیل پرستوی جوان از سرِ سیم
پرواز به سوی خانه و بام گرفت

دیوانه که شب تمام شب خواب نداشت
در دم دمِ صبح خواب آرام گرفت

روستا بچه ای خیال سازی لب جو
معشوقه کنار و بوسه از جام گرفت
(14/5/2015) تورنتو
(سعادت پنجشیری)


نویسنده: (سعادت پنجشیری) - یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

سیاست+مدار


سیاستمداری سیاست می جوید
دندانه های سین
دندان هایش را پراند
حرف ها به جان هم افتادند.
(سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳

ملا محمد قاسم (مقبل) (۱۲۹۵- ۱۳۶۶خ)
هستی و جاه و مال به دردت نمی خورد
کاشانه و عیال به دردت نمی خورد
گیرم که این جهان بگردد به کام تو
یک ذره همچو گال به دردت نمی خورد
باشد ترا گمان که عمرت به صد رسد
این فکر و این خیال به دردت نمی خورد
بر پنج روزه عیش به دنیا مخور فریب
این نو عروس زال به دردت نمی خورد
روزی که چنگ زد به گریبان تو اجل
آن لحظه قیل و قال به دردت نمی خورد
دل بستگی مکن به جهان نیست پایه دار
گفتم که لا محال به دردت نمی خورد
بیهوده دل نهادن تو بر کسی خطاست
باشد در او زوال به دردت نمی خورد
«مقبل» ز ماسوا بگسل رشته ای امید
جز ذات ذوالجلال به دردت نمی خورد

ملا محمد قاسم (مقبل) فرزند ملا عبدالمجید درسال ۱۲۹۵ هجری خورشیدی در قریه ی پُشغـُور ولایت پنجشیر پا به عرصه ی هستی گذاشته است. هنوز هشت ساله نبود که داغ هجرت را با انتقال به (اندراب) در سال ( ۱۳۰۲ ه ش)  احساس کرد. خانواده اش بعد از سه سال اقامت از اندراب به دره بازار و قریه (بازار) حکومتی (خوست و فِرِنگ) ولایت بغلان منتقل و در آنجا سکونت پذیر گردید که آب و هوای گوارای آنجا استعداد ذاتی وی را در شعر تازه ، و میراٍ ث سرایش شعر و سرود و امامت را - که از پدر میراث داشت - نیز در خانواده ی خود حفظ کرد.
طوریکه خودش میگوید:
 بر هرکه مانده دولت و مال از پدر نشان
میراث مانده گفتن شعر از پدر مرا
وی در آغاز «قاسم» تخلص می کرد و بعدها «مقبل» را در تخلص شعری خود بر گزید. از وی اشعاری در دسترس است که کلیات موصوف در سال ۱۳۷۷ خورشیدی در پشاور به طبع رسید. که فرزندش مرزا عبدالهادی در قسمت دوم این مجموعه اشعار پدر وی را نیز به چاپ رسانده است.
تغییرات سیاسی ایکه در نیم قرن اخیر در کشور بیوست همواره در اشعار وی انعکاس یافته است. اشعار وی عمدتا عرفانی ، اجنتماعی و اخلاقی و قسما سیاسی میباشد. دیوان وی شامل غزلیات ، مثنوی، مخمس و مسدس ها است.
وی در سال ۱۳۶۶ماه سنبله در قریه (جـَـلـَـندَری) خوست به رحمت حق پیوست که از وی دو پسر و سه دختر بجای مانده است. و فرزندانش در کابل و جرمنی و کانادا بود و باش دارند.
مرحومی دارای عالیترین صٌفات سخاوت انسانی بوده و همیشه غذای خودرا در مهمانخانه با مهمانان صرف میکرد. اگر مهمان نمیبود غذای خودرا به مهمانخانه ی قریه برده منتظر میماند تا یک کسی بیاید و با آن صرف کند. و خوبترین چیز را همیشه به مهمان صرف میکرد. مثلن مرغ و گوسفند و گاو می کشت و جو اسپ خودرا به اسپ مهمان میداد. وی همیشه از قومها و وطنداران زادگاهش که در گذشته از راه کوتل «خاواک» به خوست میآمدند به دیده قدر استقبال و پذیرای میکرد . و بوی وطن را از وجود آنها احساس میکرد.
اینک با نمونه ای از کلام وی این بخش را به پایان می رسانیم:
در وصف سردار کونین
آفتاب رخ ات از برج افق تابان شد
از سر یمن تو پس درد همه درمان شد
از عدم جلوه نمودی و به صحرای وجود
قصر کسری ز دم معجزه ات ویران شد
شوکت و دبدبه ی تو به جهان گشت بلند
سر نگون از قدمت بارگه ی شیطان شد
پر شد آوازه ی شمشیر تو بر روی زمین
دل شاهان همه بشکسته ز غم لرزان شد
شب معراج براق تو ز افلاک گذشت
ماند جبرییل بس از پر زدنش حیران شد
شق بشد ماه ز انگشت تو بر چرخ برین
دشمنانت ز خجالت به زمین یکسان شد
بود این بادیه تاریک تر از شام سیاه
یکدم از پرتو رویت چو قمر رخشان شد
شهسواران به درت خط غلامی آرند
به رکاب تو کمر بسته که چون سلمان شد
مدح و اوصاف کمال تو ز حد بیرون است
گرکند مدح تو « مقبل» نتوان آسان شد
 به قلم : سعادت پنجشیری

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳

زمستان
زمستان! از چه دستت در خشونت ها رسا گشته؟
نماز راهب گیتی ز وحشت ها قضا گشته

تضرع غریب بی پناه بیوه ای الفت
به شلاق برودت ها و برفت بی صدا گشته

زمستان،حاصل جمع و جدال منفیی سالی!
عجب با خشم تو این تنگدستان مبتلا گشته

سخای آفتاب و شیر مه تر کیده در ساحل
و کار تو ز کار بقیه ای عالم جدا گشته

بلی، اندک زمانی مانده از طغیان تو در خاک
شنیدم بابه نوروری ز زندانش رها گشته
*
کمی باید به صبر آمیخت جریان تحمل را
اگر چه زندگانی سخت آماج بلا گشته
سعادت پنجشیری

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳

نسیمِ غریب آهنگ
هنوز شیشه ی باور مکدر از رنگ است
هنوز قحطیی فرهنگ پایه ی جنگ است

هنوز پوشش برنامه های سرخ و سپید
به دوش خلقِ تعلق پسند بی ننگ است

هنوز ساقه ی نو بار تاک زار غرور
برای فصل بهاران رفته دلتنگ است

هنوز واژه شهید میشود به روی زبان
هنوز قاتل واژه وزیر فرهنگ است

هنوز برده نوازان حق ستیز زمین
ترانه ساز نسیمِ غریب آهنگ است
(سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳

مریم  اسحاق عزیزی

معرفیی کوتاه:

 مجموعه ی (در آن سوی سطح)

 کجاست آنکه سلامی به آفتاب دهد

 برای تشنه لبان سپیده آب دهد

 کجاست آنکه ستاید حضور سبز بهار

 به انتظار شقایق یکی جواب دهد

 کجاست آنکه ببیند طلوع خواهش باغ

 پیام بارش الفت به هر گلاب دهد

 کجاست آنکه بجوید برهنگیی زمان

برای لحظه ای لازم حضور ناب دهد

 کجاست آنکه بداند زبان اشک یتیم

برای کودک درمانده خوردو خواب دهد

 ایا سپیده نگار شفق روان امید!

 بیاب لحظه ای که شب به مه حساب دهد

 سپیده سالاری بخشی از شعور و رسالت شعر است که ذهن را می پالاید و فکر را برای رسیدن به ادراک والایش انگیزه می بخشد.

 شاعر در سخنش همواره حضور می یابد. در سخنی که حلولش را در درون اجسام و پدیده های هستی و محیط محسوس پیرامون او به بیان می کشد. شاعر زبانی میشود برای آن پدیده. و راویی برای بیان حادثه و رویداد.

شاعر پل عاطفی بین پدیده و مخاطبش می بندد تا ازان به درون حادثه بگذرد. به این ترتیب مخاطب شریک احساس او میگردد. آنطور که می گوید:

 می چکم در شعر چون باران نور

 تا به درگاه شما یابم حضور

 واژه هایم گل کند در دیده ها

 عطرآن خوشبو کند شهر شعور

 ناله را در جسم و جان ساکن کند

 خامه را بخشد تمنای ظهور

 بگذرد از سایه و دیوار و سیم

 تا برد پیغام من نزدیک و دور

 این پرداختی بود به معرفی مجموعه ی ( در آن سوی سطح) چهارمین اثر شعری سعادت پنجشیری.

این مجموعه که 190 صفحه دارد و در بر گیرنده ای غزلیات، مثنوی، رباعیات، دوبیتی ، نیمایی و شعر سپید میشود در دو زبان پارسی و پشتو تن پوش زیبای چاپ یافته است. و مانند یک موزاییک هنری غنامند است.

آنچه که ابتکاری، تازه و غیر متعارف درین کتاب است همانا جابجای رباعیات، دوبیتی و تک بیتی ها در فاصله های غزل ها است که مانع از یک نواختی و حجوم ملالت بر خواننده می گردد. با این زیبایی و ظرافت که:

  نه سخاوتت چو خورشید

 نه محبتت چو باران

چه شد ای فرشته ی آب!

 که ز یاد بردی یاران

  تک بیت های این گزینه هم بار معنایی وسیع و مفهوم کتاب – حجمی را هنرمندانه با خود حمل می کند که درینجا سه تک بیت آنرا به خوانش میگیرم.

 از طواف چشم تو پایین شدم مردم شدم

 در میان مردمان چشم تو من گم شدم

*

 از قطره ی باران وفا در نفس خاک

 خورشید بنوشد هوس رویش ادراک

*

 گر نشد بر روی دریا خانه ای سازم به خود

 لیک با دریا شدم راهیی دنیاهای سبز

گزینه ای (در آن سوی سطح) حاوی اشعار عرفانی، تغزلی، میهنی و طبیعی می باشد. و شاعر لحظات و حالات ویژه ای خودرا رقم زده است با حلاوت شاعرانه و مُوجَز. آنجا که می گوید:

 اگرچه من ز تو صد ساله دورم

 ولی در دیدنت تیزتر ز نورم

ببینم من ترا از پشت شیشه

 چنان نزدیک که گویی درحضورم

 شاعر براین باور است که همه تعاملات در خانه ای ذهن انسان صورت می گیرد که حتا ذهن می تواند گاهی خورشید را انکار و روز را در شب پنهان کند . یعنی جلوه های باطل را حق و جلوه های حق را باطل نشان دهد.  آنطور که می گوید:

گور خورشید خانه ی ذهن شماست

 روز را در شب اگر پنهان کنید

 تصویرهای از زیبایی های طبیعت درین مجموعه توجه خواننده را به خود جذب میکند. از غزل «چراغ گل» دو بیتی بر می گزینم:

 چراغ گل نگاه ماهتاب است

و خواب گل ازان در شب خراب است

بنوشد شیرۀ مه پیکر سبز

 که این شیره ز نور آفتاب است

اشعار زیبای حسی و عاطفی در باره میهن ، تشنگی آنعده دوستانی را که دوریی وطن به یک دغدغه ی خاطر برای شان تبدیل شده است درین مجموعه وجود دارد.

از ابتکارات دیگر این مجموعه به اضافه ی شعر "بی نقطه" ، شعری است در دو فورم به شکل جدید که در صفحات 75 و 76 کتاب آمده است.

کوتاهه های این کتاب برجستگی شگفتی دارد. که کمبود فرصت سلب این مجال را از ما می کند.

اسم گهواره که در اشعار بعضی از شعرا نیز آمده است در پرداخت شعری سعادت پنجشیری، فرهنگ گهواره و نقش پرورشی آن در هیأت انسانهای بزرگ، به گونه ی زیبای چنین آمده است.

 به فرزندانی که گهواره خوابند

 درخشنده تر از این آفتابند

سلام عافیت بر روح شان باد

 که آنها فصل های یک کتابند

 آنچه که از مطالعه ای مجموعه ی (در آن سوی سطح) دریافت کردم این است که اشعار وی قویاً دارای اندیشه و مضمون و پیام است که تعهد و التزام شاعر در شعر، در برابر آسمان و زمین و خدا و بنده به خوبی احساس میگردد.

در شعر "مرهون بعثت" شاعر تمام ارزش های والای انسانی خودرا مرهون پیروی اش از سنت پیامبر برگزیده ای اسلام میداند.
 
 برای حسن ختام این نبشته شعر نوعرفانیی را که " قصیده ای نور" نام دارد به
خوانش می گیرم.

 ارغوانی ترین ترنم صبح

 روح اسپیده در نگاره ی آب

 نغمه ی پیش نواز خواب نبات

 آشنا ساز روز نو به درخت

 هوش بیداری و نیایش باغ

 در نوای چکاوک است حیات

 

آسمانی ترین قصیده ی نور

 که ز بانگ امام می گذرد

 می دود تا به کشتزار شفق

می کند از فضای ماه عبور

 چهره ی هستی را مساژ کنان

 می نهد عکس حس به قاب شعور

(پایان)

............................

در برنامه ی (گوهر ذات) مورخ 12 دسمبر 2014 از تلویزیون جهانی آریانا افغانستان پخش گردید.

مطالب قدیمی تر »
(سعادت پنجشیری)
میدانم در سلسله جبال شعر, هنوز گردنه ای را طی نکرده ام و دره ای را سر. مگر برانم که به یاری خدای بزرگ (ج) تا نفسم نسوخته از گردنه های بگذرم و راهم را ادامه دهم. شعر فریاد نا تمام آدمی در بیابان زندگیست. و کوه عاجز از پژواک آن. من که با پلخمان روزگار از حوالیی خط استوا به نقاط سبز قطب شمال پرتاب شده ام مدت زیادی درین حیرت و تاثر گذشت. بعد از سالهای سکوت- سکوتیکه قرنهارا در اندیشه ریسید- و شناسایی دریاهاو ماهی ها و برکه ها, فاصله ها و گذرگاه ها بران شدم تا از جوششی که مانند آتشفشان کوهی درین مسیر برایم دهن باز کرده بود, در سرایش دردها, آمال و بیان رنجها و عواطف و احساساتم استفاده کنم. همانبود که از سال 2005 میلادی بدینسو درد نویس ناله های روان خود شدم که ریشه در عرفان شرق و اعماق میهنم دارد. و خوشحالم که شما عزیز فرزانه آنرا به مطالعه میگیرید.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :