مروارید (سعادت پنجشیری)
اشک را با خون تا آمیختم / شعر گشتم روی کاغذ ریختم
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: (سعادت پنجشیری) - یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٦

 June 7 at 10:51am ·

 نبرد

سکوتم واژه ی مظروف درد است
به لب هایم شکوفا یأسِ زرد است
نمی تانم بگویم آنچه خواهم
میان حرف و خاموشی نبرد است
(سعادت پنجشیری)

June 4 at 1:57pm ·

ای سرزمینم!

ز وحشت واژه خشکیده به ذهنم
چو می بینم ترا ای سرزمینم!
جهان گردیده تلخ و تنگ و تاریک
به چشمان غم اندود و حزینم
(سعادت پنجشیری)

June 4

نردبان ساز محبت

چه شد آن نردبان ساز محبت
که مارا با افق ها آشنا کرد
خودش رفت در مسیر آب دریا
به دست موج ها تنها رها کرد
کنون بنشسته در مهواره ی نور
به لحن تازه ی هردم صدا کرد:
"بایستید با درفش عشق بر دوش
کنید این آتشِ افگنده خاموش"
(سعادت پنجشیری)

خیمه

میخ خیمه را بکوب ای هم نظر!
تا شود معلوم کی است «لنده غر»
امتیازت را بگیر از آب و خاک
پخته گردد تا درون نی، شکر
(سعادت پنجشیری)

 

June 1 at 7:49pm · Toronto ·

 شهید

با دودِ چراغ قد کشید تا خط نور
از ماه و ستاره یک شبه کرد عبور
خورشید بیا بگو چه شد آن نفسی
کو بود درخت صبرو آسمانِ غرور
(سعادت پنجشیری)

 

دیوانه

دیوانه ایم چیده جنون از نسیم و نور
دریاوشانه ناله نویسی زبان ماست
از خویش میرویم و در آینه می چکیم
یارب که کار سخت تو این امتحان ماست
دلبسته ی محبت خورشید تا شدیم
بی رنگیی تماس فروغ روان ماست
(س.پ)

 

تف باد جنوب

زود دَر بَند که تف باد جنوب می آید
خون خورشید به دستان غروب می آید

کرم طالب که به جان وطنم چسپیده
هر طرف گوش کنی آه ایوب می آید
(س. پ)


گل سنجد*
گل سنجد! نسیم خشنود از تو
حواس خستگان آسود از تو

بهار آمد که تا آیی تو در گل
شوی تا زیب جیب و زلف و کاکل

به عطرت نوعروسان شاد هر روز
تویی در خانه های خواب دم سوز
(سعادت پنجشیری)
* دیدن شکوفه های گل سنجد در تورنتو به سرایش این سه بیت انگیزه داد.

May 30 at 8:21pm · Toronto

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٦

 

نیایش
به امید تو از دَر می برآیم
میان لحظه ها پیچد صدایم:
مرا تنها تو نگذار در جهانت
خدایم، ای خدایم!، ای خدایم!
سعادت پنجشیری

Image may contain: text

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٦


قباله ی بیعت
آزرده از چکیدن باران به خانه ام
آماج دست کینه و کید زمانه ام

خورشید تا قباله ی بیعت به شب سپرد
درگیر انزجار و عذاب شبانه ام

بر هر کی پیشه کرد بدی را درین جهان
من شاهد ستایش او از رسانه ام

در خواندن کتاب و تماس نگاه روز
بی باک و نارسا و عجب ناشیانه ام

بر هر چه می رسد ز فضا بر زمین، فقط
در خط تیر و آتش و خشمش نشانه ام
...
یارب درین هوسکده هم است نوبتی! 
روزی رسد که باز بخوانم ترانه ام 
( می 2016)
 سعادت پنجشیری

May 28, 2016 


نویسنده: (سعادت پنجشیری) - جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦
ای خاک!

ای خاک! تو تن پرور خاین تا چند؟
ای ماه برو پنجره ی خویش ببند
ای مهر میا تو صبح دیگر به زمین
تا نَی ندهد به خاینان شیره و قند
 سعادت پنجشیری

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٦

April 4 at 11:59pm ·

 

حبّ خاک و خانه ی اجداد
آن قدر"بیداد دیدم، داد" از یادم برفت
حبّ خاک و خانه ی اجداد از یادم برفت

روزگار آورد قتل و انتحار «طالبی»
ظلم دوران «نجیب» و«خاد» از یادم برفت

از تماشای جنایت های شیّادان عصر
وحشت تاریخیی«شدّاد» از یادم برفت

شب که سر ماندم به بالین خرد از رنج وغم
الفتِ آهنگِ صبحِ شاد از یادم برفت

هرچه بالا رفتم و در کوه دیدم هیبتی
قامت سبزینه ی شمشاد از یادم برفت

صبر کردم تا فرو افتاد از چشمم امید
روی دستم واژه شد فریاد از یادم برفت
(مارچ 2017)
سعادت پنجشیری

 

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٦

April 9 at 12:03am ·

 شبیه تو

نشد پیدا شبیه تو جوانی
کند بر خاک و مردم مهربانی
نهد پا جای پایت در خیابان
بجوید هر کجا از تو نشانی
صف آراید ز نسل نو به خدمت
کند خاموش این آتش فشانی
(سعادت پنجشیری)


Yesterday at 10:01am ·

 وقتی از خود بگذری

وقتی از خود بگذری دنیا شوی
هرکجا خواهند ترا پیدا شوی
با همه آمیزی اما بی همه
جاری در رگ های فرداها شوی
(سعادت پنجشیری)

 

عاطفه ی آفتاب

تصویر چشم عاطفه ی آفتاب صبح
وسعت پذیر ناز نشد در کتاب صبح
فریاد شب شکسته غرور زمین را
دیگر سری نمانده بگوید جواب صبح
مفهوم هستی گر بود این نفی و حذف هم
از من «نه» است پاسخ هر انقلاب صبح
آن عشرتی که «دیو» رساند به «آنگی»
نا خورده به که پیر شویم در سراب صبح
(س.پ)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٦

March 26 at 11:13pm ·

 فرمانبر عشقم

فرمانبر عشقم ز کسی باک ندارم
اندیشه ی امواج خطرناک ندارم

از خوردن گندم به چنین روز رسیدم
این جا هوس کِشتن تریاک ندارم

با آب گوارایی نوازم دمِ مستم
شادم که نگاهی به خُمِ تاک ندارم

دیدار جمالِ تو که است مقصد غایی
پروای گذرنامه ی افلاک ندارم

من سِیر نخوردم که دهد بوی دهانم
زان وسوسه ی دیدن مسواک ندارم

بی کفش و کلاه و چپن آزاد بگردم
ترغیبی به آسایش ناپاک ندارم
(سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - جمعه ٢٧ اسفند ۱۳٩٥

March 15, 2014 ·

 

پاس پارسی
زبان پارسی را پاس دارم
به گوش هر سخن الماس دارم
نه پوشم اطلس سبز حقارت
زرافشانم به تن کرباس دارم
(سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٥

March 14, 2015 at 10:56pm ·

 چکامه ی غربت آهنگ که در 66مین محفل کاروان شعر در تورنتو خوانده شد.

بشوییم شیشه ی امید
چه خوش بگذشت دوران های آباد
که بودیم مثل آهو مست و آزاد

صدای حرف مه در گوش غنچه
هنرهای بدیع می کرد ایجاد

محبت تخم خودروی زمین بود
که دهقان آب و تعلیم داد استاد

سحرگاهان نسیم «آسه مایی»
سرود روشنی می خواند از یاد

شقایق های«بادام باغ» کابل
ترنم خوان جشنِ صبحِ میلاد

قناری با نوای ارغنونش
به الهام شفق می کرد فریاد

کسی نشناخت جنس بامب و باروت
نبود آشنای کابل شهر بغداد

فروغ رابطه از خون تا چشم
تجلی داشت در سیمای افراد

به آغوش می کشید هنگام دیدار
عزیزان یکدیگر را با دلِ شاد

و کابل شهرِ ارزان- باشِ حرمت
به هر باد دامنش را شور میداد

تبسم چای سبز خانه ها بود
و شیرین چای دار میهمان فرهاد

سپیده فاتح شب های یلدا
نبود با گریه ها و زاری معتاد

سلام مهر دنیانوش الفت
اساس رابطه در دیده بنهاد

به ترسیم نیایش صبحگاهان
مناره زندگی را ناز می داد
**
زمین چرخید یک شب دور مهتاب
ستاره از فضا بر خاک افتاد

شکست رسم وطنداری و آیین
نکرد کس پاس خیر و خاک و اجداد

گذشتیم ما چو باد از مرز و از درز
فراریدیم تا از چشم صیاد

کنون نکتایی دار لحظه هاییم
میان جاده های فخر و ابعاد

بشوییم شیشه ی امید هر صبح
به روی آفتاب و عطرِ بامداد
(سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٥

March 15, 2014 ·

 

به پرواز آ
پرنده رفت مانده خیل بی سر
فتاده شعله در باغ صنوبر

فضا پوسیده از تفباد اندوه
زمین گردیده با باران غم تر

به محراب طلوع گریان مهتاب
ز نطق سایه و شب روی منبر

جهان تنگ است بهر زیستن ها
برو در آسمان انداز لنگر

صدا آمد ازان مهواره ی نور
به پرواز آو پرکن جای رهبر
(سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٥

تک بیت
وقتی باد آورد بویت را به باغ
 غنچه ها بیرون گشتند با چراغ 
 (سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - شنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٥

March 8 at 12:00pm · Toronto ·

 تک بیت

اشک را با خون تا آمیختم
شعر گشتم روی کاغذ ریختم
(سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٥

 

March 7, 2016 · 
 

 

نیایش
خداوندا بما توفیق بخشا
که در سال دگر انسان بمانیم
حدیث عشق را در دفتر عمر
سحرگاهان به پیش گل بخوانیم
**
خداوندا بشر را خلع شر کن
و بعدن از حقیقت ها خبر کن
بسازش آگه و انسان والا
اگر انسان نشد از در بدر کن
 (سعادت پنجشیری)


نویسنده: (سعادت پنجشیری) - پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٥

پاراگراف وهم

پا از گلیم خویش بیرون کرده ایم ما
 آهنگ شهر گریه و خون کرده ایم ما

از چارسویی زندگی گر می رسد بلا
 ناشکری از بهار جنون کرده ایم ما

عمری به سعی خواندن پاراگراف وهم 
 حذف مراد و اصلِ متون کرده ایم ما

با نقد روزگار خریدیم جهل عصر
 ترک علوم و عقل و فنون کرده ایم ما

با نفیِ نقش عشق در آیین زندگی
خودرا اسیرو خوارو زبون کرده ایم ما
 (سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥

February 16 at 3:46pm · Toronto ·

 تک بیت

مستحق تر ز من نیست کسی
گر دهی عشر و زکات حسنت
(سعادت پنجشیری)

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥

February 19, 2015 at 5:09pm ·

 

آکسیجن حیات
کلکینچه را به شیشه ی نو آشنا بکن
تعدیل کار خویش به فهم رسا بکن

گر سجده ات مراد تو پوشش نکرده ماند
رو التجای تازه به دست دعا بکن

بر عکس سیر آب مبند سعی کار خود
با موج ها بساز و به دریا شنا بکن

گر ساقِ پای تو نکشد پیکر ترا
این راه را تو طی به کمکِ عصا بکن

بگذر ازینکه خلق چه کرد در گذشته ها
بر خلق و خاک و خانه تو صدق و وفا بکن

از قله ها بنوش هواهای تازه ی
آکسیجن حیات به تن جابجا بکن

بنویس بهر نور و نسیم ها ترانه ای
کاری که کرده است نیاکان ما بکن
سعادت پنجشیری

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥
ترانه ها

فضا و واژه و تصویر و ایهام
شکسته در زبان مصرع خام 
بریزان باده در جامم پیاپی
بسازم آتشین اندیشه ی جام
*
میان ساحل و دریاست جایم
به قهر موج ها سخت آشنایم
شبانه بسکه آزارَد غریو اش
سر بامِ صداها می برآیم
*
من و استاره و دریاچه و شب
به یاد دوریی تو کرده ایم تب
اگر یک روز ناید از تو احوال
بماند داغ تبخال تو بر لب
*
اگر رفتی بگو از من سلامش
بگیر در کاغذی امضای نامش
مگو بر رهروان همره ی خویش 
از آنچه گفت او بر این غلامش
*
به دستم خینه ماندو گفت تبریک
نکرد مارا ز هم، بیچاره تفکیک
نبودیم مثل هم آنگونه می دید
ولی بودیم همرنگ، کاکه و شیک
*
کنار صخره ی دریای «پنجشیر»
غزل می خواند شب بابای دلگیر 
غزل هایی ز دوران جوانی
که داشت اندیشه و احساس و تصویر 
*
قناری روی شاخه من به پایین
به گردِش در فضای باغ شاهین
هراسم من ازین رسم تنازع
که گشته در نظام زیست آیین
*
به هرسو دیدم او گلچین می کرد
سرجیبش گلی تزیین می کرد
گهی ایستاده می خندید بالا
گهی بر نسترن نفرین می کرد
*
گهی با موج گه با ماهی در جنگ
گهی لبریز شعر و عشق و آهنگ
گهی می رفت تا آن سوی ساحل
به صید مرغکان با غولک و سنگ
سعادت پنجشیری
جنوری20177 / تورنتو

February 6 at 9:29pm
نویسنده: (سعادت پنجشیری) - سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٥

امید 

به امیدی که باز برگردی
سر نماندم به هیچ نامردی
آنقدر دیده ام سبک پاچه
خسته ام از سوار بی گردی
(سعادت پنجشیری)

آمیختگی  

در آیینه دیدم
در من آمیخته بودی
از خود گریختم
تا تنها بمانی.
(س.پ)


 موج تازه

هرچه می بینیم موج تازه ای
هیچ نتواند بَرَد مرداب را
بشکند اندوه دریادار پیر
بشکند در دیده هایش خواب را
(س.پ)

 

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٥

January 21 at 10:24am · Toronto ·

 

خلوت مهتابی
کوتاه بکن فرصت بیهوده ی دیدار
در خلوت مهتابیی سالن سپیدار

یکسال و دوسال است گره خورده ی حرفی
با حیله ی مجهول حریفان سیه کار

محبوب عزیز! سخت به پابندی فیشن
پس مانده ی از سبقت آرایش افکار

بیعت بتو دادم که رسی تا به مقامی
ایجاد کنی رابطه ی عشق سزاوار

افسوس که گم کرده ای آیینه و خودرا
گردیده ای در چشم توقع هدف, خوار
سعادت پنجشیری

نویسنده: (سعادت پنجشیری) - سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٥

وقتی کوچیدم 
وقتی کوچیدم به فکرم چیزی از دست می دهم
 جام الفت را که در دست تو بشکست می دهم

جام الفت را نه تنها با مئی و میثاق آن 
 زندگی را، خانه ام را با تو دربست می دهم

رفته ام شاید نه برگردم، موثر نیستم
 با تأسف سرنوشتت را به یک مست می دهم

شایدم روزی بگویی: سرکشید و رفت رفت
 راست می گویی به تو داغی که پیوست می دهم

دورهستم از تو، امّا، با تو ام من هر زمان
 بر تو آه و ناله و ادعیه ی رَست می دهم

صبرکن، طعنه مزن، دشنام مده، خاموش باش
من پناهت را به آن یکتایی که است می دهم
 سعادت پنجشیری

January 7 at 7:42am · Toronto


مطالب قدیمی تر »
(سعادت پنجشیری)
میدانم در سلسله جبال شعر, هنوز گردنه ای را طی نکرده ام و دره ای را سر. مگر برانم که به یاری خدای بزرگ (ج) تا نفسم نسوخته از گردنه های بگذرم و راهم را ادامه دهم. شعر فریاد نا تمام آدمی در بیابان زندگیست. و کوه عاجز از پژواک آن. من که با پلخمان روزگار از حوالیی خط استوا به نقاط سبز قطب شمال پرتاب شده ام مدت زیادی درین حیرت و تاثر گذشت. بعد از سالهای سکوت- سکوتیکه قرنهارا در اندیشه ریسید- و شناسایی دریاهاو ماهی ها و برکه ها, فاصله ها و گذرگاه ها بران شدم تا از جوششی که مانند آتشفشان کوهی درین مسیر برایم دهن باز کرده بود, در سرایش دردها, آمال و بیان رنجها و عواطف و احساساتم استفاده کنم. همانبود که از سال 2005 میلادی بدینسو درد نویس ناله های روان خود شدم که ریشه در عرفان شرق و اعماق میهنم دارد. و خوشحالم که شما عزیز فرزانه آنرا به مطالعه میگیرید.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :