یادی از: قهارعاصی شاعر شمع وشمشیر
من از تبعید گاه نازنین مردان
ز شهر سبز باران خیز موعود
از دیاران بلند آوازۀ ناهید می آیم
پیام اختران دارم
من از خورشید می آیم (تنها ولی همیشه (ص300)
قهارعاصی « از تبعید گاه نازنین مردان شهر سبز باران خیز موعود » برخاسته بود. از کوهسارانی که ساکنین اش همزبان عرشیان آزادی و هم کلام ستارگان و افلاکیان اند. روز با مهربانیی خورشید وشب در خرگاه ماه به همآهنگی ارغنون نیلاب به نیایش و عبادت زندگی می پردازند. قهار عاصی ، شاعر دردها و ناله های خود و مردمش بود. شاعر ده و دره، شاعر« سنگردی» ها و شاعر کوه و کوتل. عاصی زبان بته کن و خوشه چین بود. زبان درختان سپیدار، سرو و ناجو. زبان ترنم جویبار، رود خروشان و زبان گویش زخم های کهن سلاله اش .
عاصی حنجرۀ شهیدان ، زبان اسیران وطن، و فریاد خشم آبایی ملتش بود.
اگر به باغ رسیدی
وگر ترانه سرایان باغ را دیدی
پیام خاطر در خون سوگوار مرا
به بلبلان برسان
و عشق را به زبان دری
زبان درد، زبان حماسه
زمزمه کن
بگو که نعره ی زنجیریی گلوی مرا
که آفتاب ازش پاره پاره میگردد
به پیشواز بهار،
به نام سروستان
به نام جندر مولا علی بر افرازند
اگر قبیله ی درویش و سرفراز مرا
به میهمانی تلخان ودوغ میرفتی
وگرکه بته کنان همیشه عاشق را
که چشمه سار به دنباله ترانه شان
....میشود دریا
.....
قهار عاصی ترجمان غریو هندوکش، نعره ی عریان سالنگها ، غوغای کوه ها و کوهپایه های وطنش، و ترنم دریاهای خروشان نیلاب، هری، هلمند و کوکچه و آموی میهنش بود. در کتاب ( تنها ولی همیشه) بدان خوب پرداخته است.
اوبا زبان ستیزه وعصیانگرش از دره وده و درخت و شهر و قریۀ وطنش تا نان جواری، و کشمش و توت و تلخان سخن گفته است.
هوای دهکده های بلند یک دره است
ز بام دهکده های تباه می گذرد
او از قوم عیار هموطنش که در برابر تجاوز قیام کرده اند میسرایید. می ستاید. وبر پیروزی آنان ابراز یقین میکند.
او از فصل ها و وصل ها ی آدمیان سخن گفت. از فصل های بهار و خزان و فصل درو گندم، از عاشقی هایش و از زادگاهش (ملیمه) سرود.
او باغ ودرخت و تبر و گل و دشت و دره را زبان بخشید. و ره در انجمن دادش.
او از شاهدان فلکی ، از سیاره ها ومهر وماه و نظاره گران افق پیوسته دم زد، وگسست ناپذیر شکوه کرد که همه آسمانیان تماشاگران اسارت سرزمین وبد بختی های هم میهنانش اند. در(هزیانی به آسمان):
آسمان خاموش است
آسمان بیدرد است
دامن آلودۀ کفریست که خاک
می کشد بر دوشش
آسمان
مرز ننگین میان ستم و آزادیست
خون افسردۀ پیشانی نا مردان است...
او پلی بود بین کوه وده وشهر. قهرمانیهای رزمندگان کوهستان و بیچارگیهای دهاتیان را در زیر بمباردها و راکت های قشون تجاوزگر سرخ، به شهریانش زمزمه میکرد. و اصطلاحات و تعبیرهای عامیانه و بومی را بکار میگرفت تا شهریان را به آن آشنا و دهاتیان را بدان اطمینان دهد. جایی در شعر(چه قوم عیاری) بندی را میخوانیم که:
به تابه سنگ* دل این سلالۀ خورشید
خمیرۀ شکر و نور پخته میگردد
چه قوم عیاری..
(*تابه سنگ همان سنگ همواریست که در دهات به روی آن در سر دیگدان نان می پزند)..
واز بلندای کوه آسمایی با صدای دلخراش و پر غرورش زخم های ناسور سنگر نشینان کوه وکمر و ده را نعره میزد، تا اگر گوش کر حیرت زده ی شهر نشینی بشنود.
( به حد جمجمۀ حرف های آزادی
گریزگه تنگ است
و عشق حلقۀ داریست
عصمت آلوده
که مرگ بته کن و خوشه چین ازش جاریست
چه قوم عیاری....)
او سرود که دیگ غیرت میهن چه می پزد و چگونه این ملت سزاوار آزادی اند.
او ده ها شعر با عنوان آزادی دارد اما بیشترین اشعارش داعیه ی این ودیعه را در نهان. در شعر (به باغ میبرمت) میخوانیم:
(اگر که داس بلند دروگران غریب
میان سنبله های سه ماهه در قنداق
برای فصل نکویی
به رقص باز آمد
به باغ می برمت.....)
عاصی حماسه سرای بزرگ معاصر ماست، که غرور ستیهنده و جوشش ادبی ناشی ازآن را در خدمت آزادی مردم ووطنش بر علیه استکبارجهانی کمونیزم ونوکران زنگین صفتان پست طینت پاکستانی به کار بسته است. که یقینن از ناله های عاصی وقیام سر سپردانه ی هم دیارانش آن عفریت کمونیزم به زانو درآمد.
(گلی که می شکفد
یادنامۀ عشقی ست
بهار گمشدۀ سرزمین خون من است
جوانیی بر و بالای شمع و شمشیر است
درفش قلعۀ سر نیزه ها و پرچم هاست
گلی که می شکفد
درۀ من است
منم
گلی که می شکفد
عروس تازه به دوران رسیدۀ کوه است
آزادیست
گلی که می شکفد)
عاصی درد و فریاد مشترک و زبان آزاده ی عصرش بود.
تا جاده هست ذوق سفر هست گام هست
انگیزۀ تلاش تو در من مدام هست
ای آفتاب تا تو علمدار فاتحی
نامت به لب گدازۀ عشقت به جام هست
بار دگر بکش که پس از کشتن هزار
در من هنوز حوصلۀ انتقام هست
سرود های را که عاصی در زمان استیلای کشور در زیر سیطرۀ ارتش سرخ نوشته است ، پیراهن های دراز قامت استعاره و ایما به تن دارند. که خمپاره های زخم جگرو مرمی های آتشین عصیان وخشم عاصی را حمل میکنند. اما زمانیکه کابل بیرحمانه بر خلاف تصورش پایمال اجانب و بیگانه پرستان سیه دستار از جنوب میشود. وگلبدین به نام حمله بر(گلم جمعان جنبش )، (بقایای کمونیزم) و (شورای نظار) باران راکت های زهر دیده ی آی اس آی را بر ساکنین با عصمت ومظلوم پایتخت می بارد. عاصی تا لحظه ی شهادتش- بر اثر آتش یکی ازین راکت ها- با واژه وقلم وقدم وخونش بر علیه این مظالم جنگید.
مجموعۀ ( از جزیره ی خون) بیان سوگمندانه ی روز های شب تبار وشب های بی تیمار کابل است. در اشعار: قلمنامه (مثنوی) ، نمایشنامه، در خیابانهای سنگین گوش، قتال شهر من، کابل، خبر دار، شهر در خون ، بلا، شکوه مرده ، مرگ، چارده روز، جزیره خون، ای آفتناب، خطبه یی بر یک جنازه متحرک، آی کابل!، بربادی، و بگو به خاکفروش برای کابل هردم شهید به صد گونه نوشت:
خون از برودوش آسمان گل بدهد
آتش ز زمین قیامت کل بدهد
دوزخ چقدر بلند باید سوزد
تا تشبیه کوچکی ز کابل بدهد
در شعر (خبر دار) که میگوید: خبردار بیگانه بیگانه است ، حجاب از رخ دشمنان طاوس قبای میهن ما بر داشته، و به ملتش هوشیار باش میدهد.
عاصی نمیتوانست دیگر چیغ نزند و فریاد نکشد. همان است که این حوادث جنگ تحمیلی بر کابل، آواز شعرش راخونین وخدشه دار کرد. وگلویش را پاره پاره. تا فریادش را به عناصر اربعه برساند. تا آنجا که گفت:
نیم ملت شهید و نیم دیگر
زخمی وناتوان وبیچاره
عده یی سوگوار بربادیش
عده یی هم غریب و آواره
***
آری او درست فهمیده بود:
دستبازیی کیسه های بزرگ
کارد تا استخوان فرو برده است
دستگاه دلی نمانده بجای
معنویت فنا شده مرده است
***
سیل بربادی است وویرانی
لب رودی به چند ماهی گیر
آتش افروز چند و فتنه ی چند
چند فرمانگذار و چند اجیر
***
دست بیگانگان همسایه
هرسو دیوانه وار در کار است
دوست گفته تباه می سازند
ملتی را که سخت افگار است
عاصی شهید حتا روزگار مارا پیشبین بوده است. وجلوه های عینی آنرا در سرود هایش باز تاب داده است.
از عاصی جمعا 9 کتاب بجای مانده است. به نامهای:
مقامۀ گل سوری، لالایی برای ملیمه، دیوان عاشقانۀ باغ، غزل من و غم من، تنها ولی همیشه، از جزیرۀ خون، سال خون سال شهادت، از آتش از ابریشم، و مجموعۀ اشعار چاپ نشده. همۀ این کتاب ها در یک مجموعه در کابل از طرف انتشارات خیام به نشر رسیده است.
روانش شاد وچامه هایش همیشه در یاد باد. با این سرود اش که خمیره وسرشت عصیان عاصی را در زادگاهش به بیان می گیرد، به پایان این یاد نامه ی کوتاه میرسیم.
نه گفتن
از تو ای دوزخ تنگ
درۀ آتش و عشق و ایمان
دو فرآوردۀ انسان شدن آموخته ام
عشق تسلیم نکردن
هنر نه گفتن.
(پایان)