مروارید (سعادت پنجشیری)
با تشکر ز شما همنفسان/ که درین خرگه ی نورانیی شعر/ با حضور دل و مهر / دست خورشید بدست آمده اید.
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: (سعادت پنجشیری) - شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸

اگر با تو نبودم ...

اگر با تو نبودم، غنچه ای در آب میدادم

و گلبانگ محبت را، به هر محراب میدادم  

 

اگر با تو نبودم، مهر و مه را میسرودم من   

سر گیسوی ابهامی، به هر سو تاب میدادم   

 

اگر با تو نبودم، دل به بند آب و گِل بسته    

شمیم تلخ بلخ و کندز و کولاب میدادم 

 

اگر با تو نبودم، در غبار خواهش نفسی

سلام صبح آمو را، به هر مرداب میدادم

 

اگر با تو نبودم، حجم سبز لحظه هایم را

به هنگام شفق، در ناله ی مرغاب میدادم

 

اگر با تو نبودم، چون روان جاری ِ دریا   

نسیم خنده ی موجی، به هر گرداب میدادم

 

اگر با تو نبودم، غربت هستی چه سنگین بود

که غافل از نفس، دستی به هر تالاب میدادم

 

اگر با تو نبودم، خویش را گم کرده ازحیرت

جواب حسن بیداری، به چشم خواب میدادم

 

اگر با تو نبودم، در پی هر خدعه ی رستم

شکست خویش را با پیکر سهراب میدادم 

 

اگر با تو نبودم، بودنم هرگز نبود آسان

که پبوند نگین خاک با مهتاب میدادم

(سعادت پنجشیری)
میدانم در سلسله جبال شعر, هنوز گردنه ای را طی نکرده ام و دره ای را سر. مگر برانم که به یاری خدای بزرگ (ج) تا نفسم نسوخته از گردنه های بگذرم و راهم را ادامه دهم. شعر فریاد نا تمام آدمی در بیابان زندگیست. و کوه عاجز از پژواک آن. من که با پلخمان روزگار از حوالیی خط استوا به نقاط سبز قطب شمال پرتاب شده ام مدت زیادی درین حیرت و تاثر گذشت. بعد از سالهای سکوت- سکوتیکه قرنهارا در اندیشه ریسید- و شناسایی دریاهاو ماهی ها و برکه ها, فاصله ها و گذرگاه ها بران شدم تا از جوششی که مانند آتشفشان کوهی درین مسیر برایم دهن باز کرده بود, در سرایش دردها, آمال و بیان رنجها و عواطف و احساساتم استفاده کنم. همانبود که از سال 2005 میلادی بدینسو درد نویس ناله های روان خود شدم که ریشه در عرفان شرق و اعماق میهنم دارد. و خوشحالم که شما عزیز فرزانه آنرا به مطالعه میگیرید.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :