مروارید (سعادت پنجشیری)
با تشکر ز شما همنفسان/ که درین خرگه ی نورانیی شعر/ با حضور دل و مهر / دست خورشید بدست آمده اید.
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: (سعادت پنجشیری) - دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧

شب تاریک

به ماهی دیده ی بستم ز تنهائی شب تاریک

که بادا رهنمای من به هر جائی شب تاریک

 

صدای آب و خاک و باد وجنگل هیبتی دارد

که میباید دل دریا به دریائی شب تاریک

 

چو بخت شب سیه رنگ است فرق راه وچاهِ نیست

به آهنگی کنم ﭙیدا رد ﭙائی شب تاریک

 

به هر تقدیر بسپردم رهِ منزل بدوش شب

که تا صبحی رسم آنجا ز دنیائی شب تاریک

 

سفر در ﭙیش و ره باریک و منزل دور و من نوﭙا

حبیبا! کن مدد مارا ز سودائی شب تاریک

(تورنتو 2008)

 

............................................

 آئینه ی عطوفت

طفلی که تازه لب به سخن باز کرده است

هر واژه با تلاوت نو ساز کرده است

 

در منتهای سعی و کمال عروج شوق

ترکیب حرف و جمله ی آغاز کرده است

 

اعجاز درک و ضبط سخنها به هوش باز

در تازگی ِ لهجه ی ابراز کرده است

 

صد باغ گل به عطر نفس بشکفد به لب

آن لحظه ی تکلم ِ با ناز کرده است

 

خاموش و گه ملیح تبسم کند ادا

اینگونه او به کشور دل تاز کرده است

 

در هاله ی نیاز و نواز ارادتی

از جشن تازه ی به جهان راز کرده است

 

آئینه ی تمام نمای عطوفت است

در خانه ی که دیده ی او باز کرده است

( لندن – آگست 2008)

.......................................

به: ( ش . آ . احمدی)

 

همنفس لحظه ها

اینک دو باره وارد شهر شما شدم

آئینه ی تجلیی  عهد و وفا شدم

 

سرسبز و ﭙر درخت وشگوفا ز ناز مهر

آمد به حسن دیده که من هر کجا شدم

 

با ابر و باد و خاک وهوا و طراوتی

آمیزه ی محبت شعر و نوا شدم

 

تابیده از لقای تو مهری به سینه ام

احساس گرم رویش یک التجا شدم

 

تا جان من که همنفس لحظه های توست

با اشک دیده آتش عطر دعا شدم

 

در چشم انتظار و نگاه های ﭙر امید

من خواهش تسلی ِ لطف و ادا شدم

 

هر صبح تا سلام من آورده آن نسیم

اینک روان الفت ﭙیک صبا شدم

( فرانکفورت – 5 آگست 2008)

...................................................................

در همسایگی مان هر روز صبح با رسوخ نور٬ کبکی به خوانش می برداخت که انگیزه ی سرایش غزل شد.

 

اسیری در بند اسیر

تا کبک اسیر ناله کش این قفس ماست

آزرده نشاط دم او از هوس ماست

هر صبح که آوای او همبال سپیده ست

آواره به گوش دل و حتا نفس ماست

کو دل که شرار نفس از نغمه بخواند

هر چند که سوزیده همه خاروخس ماست

در شهر اسارت تو چرا کرده اسیری؟

آن مرغک آ زاده که اوهمنفس ماست

پاداش عنایت به تو آزادگی اوست

ای خواجه اگر دانی که از دادرس ماست

( کابل - اسد ۱۳۸۷ / ۲۵ آگست ۲۰۰۸)

(سعادت پنجشیری)
میدانم در سلسله جبال شعر, هنوز گردنه ای را طی نکرده ام و دره ای را سر. مگر برانم که به یاری خدای بزرگ (ج) تا نفسم نسوخته از گردنه های بگذرم و راهم را ادامه دهم. شعر فریاد نا تمام آدمی در بیابان زندگیست. و کوه عاجز از پژواک آن. من که با پلخمان روزگار از حوالیی خط استوا به نقاط سبز قطب شمال پرتاب شده ام مدت زیادی درین حیرت و تاثر گذشت. بعد از سالهای سکوت- سکوتیکه قرنهارا در اندیشه ریسید- و شناسایی دریاهاو ماهی ها و برکه ها, فاصله ها و گذرگاه ها بران شدم تا از جوششی که مانند آتشفشان کوهی درین مسیر برایم دهن باز کرده بود, در سرایش دردها, آمال و بیان رنجها و عواطف و احساساتم استفاده کنم. همانبود که از سال 2005 میلادی بدینسو درد نویس ناله های روان خود شدم که ریشه در عرفان شرق و اعماق میهنم دارد. و خوشحالم که شما عزیز فرزانه آنرا به مطالعه میگیرید.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :