کج کلاهی


کج کلاهی
«کج کلاه» بود یکی، کرد کلاه همه راست
بهر آزادیی این خاک به پایش برخاست

موجی بود نعره ای ابحار به طغیانش گم...
نوبهاری که دمش زمزمه ای فخر نیاست

رنگ ایمان و فروغ تنِش خورشید را
در یخن های سپیدِ تن زیبا آراست

الفتش جای گرفت در نفس صخره و کوه
آشنایش مه و استاره و ده و دریاست

کج کلاه بود که سر هیچ نکرد خم به کسی
«کج کلاهی» که فقط ویژۀ او در دنیاست

گر تو میگذاری کلاه کج به سرت ای عاشق!
بوت او نیز بپا کن که به پایت زیباست

او که رزمنده و سرتیر و سپهداری بود
تو برو نیز چنین شو که نیاز فرداست
(3/1/2015) تورنتو
(سعادت پنجشیری) 

/ 0 نظر / 69 بازدید